علي بن زيد البيهقي ( ابن فندق )
267
تاريخ بيهق ( فارسى )
كرد و بآذرك داد ، و اين پسر حمزهء آذرك بود كه چندان خون بريخت ، و لشكر از سجستان به اطراف خراسان كشيد ، و فرزندان اين منجم بسبب اين حكم از آفت حمزهء آذرك نجات يافتند . و حمزهء « 1 » آذرك چنان كه ياد كرده آمد بسبزوار آمد ، و جمله بالغان و اطفال مذكر را بكشت فى جمادى الاخرة سنة ثلاث عشرة و مأتين ، و از آنجا بديه طبرزندجان كه نورندگان « 2 » گويند رفت ، زعيم پيش آمد و طاعتدارى نمود و مذهب او قبول كرد ، و لشكر را در سراى مردمان فرود آورد - و آن وقت اين ديه خطهء بزرگ داشت - و رعايا را فرمود كه هر كسى مهمان خويش را ببايد كشت ، چنان كردند ، و حمزهء آذرك گرفتار نيامد و بجست و بسجستان رفت و لشكر آورد « 3 » و اهل اين ديه را بسوخت و ديه خراب كرد ، و در حدود برغمد بسيار خلق را بكشت طفل و بالغ « 4 » ، و آثار آن مقابر ظاهر است . * ( واقعه ) بودن زلزله و خرابى مواطن ناحيت و با صحرا انتقال كردن مردمان چهل شبانه روز پيوسته فى سنة اربع و اربعين و اربعمائة . ( واقعه ) غارت كردن اهل اسفراين و جوين اين ناحيت را فى سنة ثمان و سبعين و ثلثمائة . ( واقعه ) حادثهء احمد توانگر و او مردى ناوكى بود كه با لشكرى جرار بيامد ، و مردمان بيشتر با قلعه گريختند ، غلامى از آن اميرك دبير تيرى بانداخت ، بر حلق احمد توانگر آمد و او كشته آمد ، لشكر او بهزيمت باز گشتند ، و او را در سرايزى دفن كردند فى سنة ست و تسعين و ثلثمائة . « 5 » ( واقعه ) سلطان محمود بن سبكتكين « 6 » فرمان يافت در غزنين فى شهور سنة احدى و عشرين و اربعمائة ، اگر چه پسرش سلطان محمد بن محمود بجاى او بنشست و سلطان مسعود بدر اصفهان بود در نيشابور و بيهق خطبه بر سلطان مسعود كردند و بر سلطان محمد خطبه نكردند ، و سلطان محمد « 7 » كس فرستاد تا سالار نيشابور را بگيرند ، او بسلطان ،
--> ( 1 ) حمزهء . ( 2 ) نص ، و از اينجا طرزندجان كه نورندگان . ( 3 ) و باز لشگر آورد . ( 4 ) خلق بسيار را بكشت . ( 5 ) از نشان ستاره تا اينجا ( سه واقعه ) در ( نب ) نيست . ( 6 ) سلطان محمود سبكتكين . ( 7 ) سلطان محمد .